یک روز در خانه با پسرم مشغول توپبازی بودم که وقت اذان شد. به او گفتم: - خُب، الان اذان گفتند، باید بروم نماز بخوانم. - اِی بابا؛ بیا ادامه بدهیم! - نه دیگه، الان اذان شده باید بروم نمازم را بخوانم. بعد میآیم ادامه میدهیم. - من هم بیایم؟! - نمیدانم.…
بیشتر »